جدايي
آن روز،
كه ديگر حرفي براي گفتن نمانده بود
دست هاي گرم تو و پيكر سرد من
چو ساقه هاي نياز، به هم پيچيد
آن روز،
كه درد با همه ي وسعتش
نخوانده بود راز مرا
چشم هاي رامشگر تو
چون چشمه ي ناز به من خنديد
سپس من بودم و تو
با يك دنيا نياز
با يك دنيا فاصله ...
با تو اي دوست تا بيكران خيال شعر، سفر خواهم كرد
به دنبال واژه ها از ميان مكتوبه ها گذر خواهم كرد
با تو از اسارت پرنده ها خواهم گفت
با تو از صداقت پنجره ها خواهم گفت
با تو از اصالت زنجره ها خواهم گفت ...
