جدايي
آن روز،
كه ديگر حرفي براي گفتن نمانده بود
دست هاي گرم تو و پيكر سرد من
چو ساقه هاي نياز، به هم پيچيد
آن روز،
كه درد با همه ي وسعتش
نخوانده بود راز مرا
چشم هاي رامشگر تو
چون چشمه ي ناز به من خنديد
سپس من بودم و تو
با يك دنيا نياز
با يك دنيا فاصله ...